این روزها
اگه یه روزی بهم می گفتن که سه سالگیه بچه یکی از شیرین ترین سالهای عمرشو باورم نمیشد، اینقدر بامزه و شیرین شدی که خدا میدونه، گاهی دوست دارم زمان نگذره و همینطور بامزه بمونی... می گی مامان من با چشمای باز می خوابم مثل ماهی ها... علاقه ی شدیدی به وسایل خاله بازی پیدا کردی و مامان به عنوان جایزه برات گرفت... می گی مامان من فوتبالی شدم، برخلاف بابامحسن که فوتبال دوست نداره، تو به فوتبال اونم از روزی که فهمیدی مهدی فوتبال دوست داره، علاقه مند شدی، می گی مامان کی اسممو می نویسی کلاس فوتبال؟!... هروقت از خودت عکس می ندازم باهم روتوشش می کنیم، چند وقتی بود که تو آتلیه ازت عکس ننداخته بودم خودت گفتی که ازم عکس بگیر،آخه عادی نمی ایستی...یه بار خاله داشت روتوش می کرد گفت که سایه ی زرد انگار مریضه ، از اون روز هر وقت برنامه ی مرتبط و باز می کنیم میگی مامان این سایه زرد انگاری مریضه...عاشق حورایی، می گی عشقم می گیره حورا رو می بینم،ادای حورا رو در میاری خیلی بامزه...به تبلیغای تلویزیون از خیلی خیلی کوچیک تر بودن علاقه نشون می دادی، جدیدا همون برندهایی که تبلیغ میشه رو میخای مثلا شامپو بچه ی صحت، کیک صبحانه درنا .... گیر دادی فوتبال دستی میخوای...از خواب بیدار شدی می گی مامان خواب فیتیله ها رو دیدم...تو یه فیلم یه هنرپیشه رو دیدی می گی مامان چقدر شبیه زندایی صبا... با دایی علی و دایی وحید هروقت بخوای شوخی کنی می گی سلام باجناق...داریم از پله ها میریم پایین می گی مامان بوی رستوران میاد... عاشق غذای بیرون خصوصا کباب ترکی هست... وقتی سوار ماشین هستیم خودت هم مثلا رانندگی می کنی...عشق ترانه های تکراری اونم فقط یه بخشش هستی... عاشق آبرنگ، خمیربازی،تراکتور بازی، و کلا بازی هستی... حتی توی جات هم گل یا پوچ یا نون بیار کباب ببر بازی می کنی... عصرهای برگشت به خانه رو دوست داری با مهدی بازی کنی... مشرف به تمامی وسایل هستی... ازخواب بیدار شدی میبینی یه سری تغییرات به دکوراسیون دادم، می گی مامان ندا خیلی زحمت کشیدی خونمون و قشنگ کردی دستت درد نکنه... میخوای من و بابا رو رام کنی می گی مامانی و بابایی... وقتی مامان و بابا با هم خوبن خیلی خوشحالی... عاشق بازی pouتو گوشی هستی... ازمون تبلت میخوای ولی می گیم زوده... با کامپیوتر خیلی قشنگ نقاشی می کشی... اگه بخوای خوب نقاشی می کنی، بیشتر آدم می کشی با سرهای بزرگ و بدون گردن و شکم... در کل وقتی نیستی مثل الان که تو آتلیه م و تو خونه ی مامان جونی دلم برات عجیب تنگ میشه... ایرادت هم اینه که گاهی با ناله و گریه چیزی و میخوای، لجبازی می کنی، و گاهی بلد نیستی محبت کنی و محبتهات با فشاره... زندایی زهرا رو خیلی دوست داری و دلت برای دایی هادی و زندایی تنگ میشه... عاشق قصه ی تولدت هستی... دوستت دارم عزیزم... اگه بخوام از همه ی لحظه هات بنویسم کم میارم، اینا هم که نوشتم به حافظم سپرده بودم...





این روزها 

